تبليغاتX
لیلا

لیلا

پرنده‌ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به‌خاطر بسپارم و من پرواز را به خاطر سپرده ام

 

فردا میان‌ترم زبان دارم و هنوز شروع به خواندن نکرده‌ام. کتاب بسیار ساده‌ای که باید ۴ درس از انرا بخوانیم، اما خیلی از بچه‌ها در فهم و درک آن مشکل دارند. مشکلی که خیلی از ما داریم. از بین این بچه‌هایی که می‌گویم یک عده‌ای فقط آمده‌اند دانشگاه به این اسم که آمده‌اند دانشگاه! آمده‌اند چند صباحی خوش باشند! برایشان چندان مهم نیست نمره گرفتن یا نگرفتن. احتمالن به موقعیت و پولشان می‌نازند و اینکه به هر حال کارشان با همان‌ها راه می‌افتد، من با آنها کاری ندارم... یک عده‌ی دیگری آمده‌اند که مدرکی بگیرند و پایه حقوقی خودشان را بالا ببرند و یحتمل به این هم نگاهی دارند که مدرک دهان‌ پر‌کنی بگیرند و فکر نمی‌کردند که مهندس معماری که تا دیروز می‌دیدند و به پرستیژ و ماشین آخرین مدلش غبطه می‌خوردند در دوران دانشجویی چه بدبختی‌ها که نکشیده است. پس به ازای کوچکترین درسی که استاد می‌دهد غر می‌زنند که زیاد شد و سخت شد و اِل شد و بِل شد، با اینها هم کاری ندارم، یعنی داشتم اما یکبار که با یکی از آنها حرف زدم و بدهکار جد و ابادش شدم برای جد و آباد خودم بس شد!...

تمام فکر و ذکرم آن دو سه تایی هستند که ساکتند و پیداست کارگر کارخانه‌ای-جایی هستند. آمده‌اند که واقعن درس بخوانند. تمام تلاششان را می‌کنند اما به هر دلیل بعضی از مبحث‌ها برایشان مشکل است که مثلمن یکی از آن مبحث‌ها زبان است... دلم می‌خواهد می‌توانستم یکجوری به آنها کمک کنم، اما چجوری؟ گاهی فکر می‌کنم کاش رشته‌ی آسانتری انتخاب می‌کردند. امروز در این گیر و دار درس خواندن مدام چهره آنها جلو چشمم است. اینهایی که سر تمام کلاسها می‌آیند و تلاش می‌کنند و وقت برای خواندن ندارند و در عین حال ساکتند و طلبکار کسی هم نیستند و به منی که درس‌ها برایم خیلی ساده است و می‌فهمم‌شان به چشم متخاصم نگاه نمی‌کنند... دارم به آنها فکر می‌کنم و می‌دانم که فردا دچار مشکل می‌شوند و در عین حال این را هم می‌دانم احتمال اینکه زیر آن چهره‌های ساکت و مظلوم آدم‌هایی غیر از آنچه من فکر می‌کنم نهفته باشند اما این فکر هم نمی‌تواند تسلای خاطرم دهد... مدام چهره‌اشان جلو چشمم است

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:48 توسط لیلا| |

 

شلوغی این روزهای‌م را نمی‌دانم دوست داشته باشم یا نه... از صبح که بیدار می‌شوم تا شب بیش از هر زمان دیگری درگیر هستم. یا در حال پاک‌نویس کردن جزوه‌های‌م هستم -بله پاک‌نویس کردن، کاری که دخترم از زمانی که می‌بیند من انجام‌ش می‌دهم مشتاق انجام دادن‌ش شده است و این باعث شده بیشتر مراقب خودم بودن‌های‌م باشم!- یا مشغول کشیدن پرسپکتیو و یا پلان‌های ۱۰۰/۱ به ۷۵/۱، هیچ‌وخت تصور نمی‌کردم این‌همه دل‌شوره درس و انجام کارهای‌م را داشته باشم. حالا اما دارم. لابه‌لای این درس خواندن‌ها و بچه درس‌خوانِ لعنتی بودن‌ها، هر زمان -بیشتر اوقات قبل از خواب در حال چرت‌زدن- ماهنامه داستان می‌خوانم و رمان... گاهی در حال چرت زدن ایده‌ی داستانی پرپر می‌زند و تا به خود بیایم پر می‌گیرد به رفتن! نوشتن‌م کم شده است و این را اصلن دوست ندارم. زیر بالش‌م روی تخت یک مجموعه داستان، یک رمان و شماره ماهنامه داستانی که در حال خواندن‌ش هستم جا خوش کرده‌اند، از چند روز پیش تصمیم گرفته بودم یک خودکار و دفترچه هم به آن اضافه کنم. اما دیشب صاحب یک نوت‌بوک شدم. به عنوان هدیه روز زن امسال نوت‌بوک‌دار شدم و الآن در حال نوشتن با نوت‌بوک شخصی خودم هستم، نه پی‌سی دختر و نه لپ‌تاپ پدر. حالا به مواد و مصالح زیر بالش یک عدد نوت‌بوک "۱۱ اضافه می‌شود، کنار گوشی موبایلی که مدت‌های مدیدی‌ست فقط برای استفاده از آلارم صبحگاهی‌ش زیر بالش قرار می‌گیرد... ببینیم نوت‌بوک توری می‌شود برای گرفتن شب‌پره‌های ذهن خواب‌آلود!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:24 توسط لیلا| |

 

این‌که دوباره درس و مشق‌دار شده‌ام را نمی‌دانم خوب هست یا بد، هرچه هست مرا بدجوری مشغول کرده. آنقدری که برای خواندن -آن هم در حد مجله داستان- دنبال وقت می‌گردم. دوشنبه‌های نقشه‌کشی مقدماتی را از شنبه‌ها استرس دارم. باورم نمی‌شود این‌همه درگیر درس خواندن شده‌ام. البته غیر از این می‌بود باید خودم را رسمن به دار بیعاری می‌آویختم. این همه سال یللی تللی باید تمام بشود عاقبت. با این‌حال وقتی نمره ۲۰ می‌گیرم خوشحال نیستم. چرا؟ مرض دارم!

با همه این درگیری‌های فکر پر کنِ وقت برای فکرهای دیگر نگذار، باز سوراخ سمبه‌ها هستند و آن فکرهای دیگر قاچاقی واردشان می‌شوند. درست لحظه کشیدن فلان نما، وقت کروکی زدن یا وقتی درگیر پیدا کردن بُعدِ پرسپکتیو دو نقطه‌ای که کشیده‌ام، هستم، بی‌هوا دل‌م می‌گیرد. بعد یاد کتابهای نخوانده می‌افتم و داستان‌هایی که می‌خواهم بنویسم و وقتی که هدر رفته است و یکهو پرت می شوم وسط آن کویر مه‌ گرفته‌ی بی سر و ته... یا گاهی -بیشتر- بی‌هوا به فکر مردن می‌افتم. به زمان‌ش، نوع‌ش و... مرض دارم!

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:47 توسط لیلا| |

 

الآن دقیقن نمی‌دانم چه مرگ‌م است، یا می‌دانم اما نمی‌توانم یا نمی‌خواهم بگویم! نمی‌دانم! هر چه هست، بالاخره یک چیزی هست. یک چیزی آن پس و پناه‌ها. یک جایی بین آن لحظه و این حال. این شلوغی و این تنهایی، اصلن این نبودن‌ها و بودن‌های الکی. دل‌م می‌خواهد بگویم اصلن بی‌خیال اما نمی‌شود یا شاید هم دل‌م نمی‌آید، یا شاید حتا نمی‌شود. جفنگ می‌دانی چیست؟ همین!

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:35 توسط لیلا| |

 

- نمی‌دانم نزدیک شدن به پریود است یا ماندگاری بارها و بارها و بارها غُر شنیدنُ به نشنیدن گرفتن... احساس خفگی می‌کنم. حالم خوش نیست. چس‌ناله نیست به جان مبارک! واقعن احساس خفگی می‌کنم...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 21:41 توسط لیلا|